شمس الدين رشديه

76

سوانح عمر ( فارسى )

معلم مدرسه جنابعالى بوده ، و از امور مدرسه اطلاعات كافى دارد . خوبست باهم كار كنيد و در امر مدرسه او را هم شركت دهيد ، و گفته او را گفته من بدانيد . » ميرزا حسين خان ميگفت ، « پس از اين سخن ، رشديه بحالى افتاد كه هرگز او را بآنحال نديده بودم . پس از تمام شدن صحبتهاى معين الملك ، فورا برخاسته عبايش را برداشت و از در بيرون آمد » . معين الملك بميرزا حسين خان گفت ، « فعلا در ساختمان دست نگهداريد . » معلمين هم پس از رفتن رشديه و تصدى شيخ يحيى ، برخى ثابت ماندند و بعضى بلاتكليف در مدرسه ماندند و منتظر دستور رشديه بودند . خلاصه چيزى نگذشت لوحه بالاى در مدرسه را بكاشى تبديل كرده ، چنين وانمودند كه اين بنا هميشه مدرسه خواهد بود . اما افسوس كه خوش درخشيد ، ولى دولت مستعجل بود . چندى بر اين بگذشت ، مدرسه بتدريج به تحليل رفته يكباره بانحلال پيوست . رحمت إله عليه رحتما واسعه خواننده عزيز ! مىبينى كه حق داشتم از بيان اين فصل شانه خالى كنم . آشنايان و خويشاوندان عزيزم اصرار كردند و مرا بشرح يكى از تلخترين و ناگوارترين مرحله زندگانى پدر شادروانم واداشتند . آن هم شرح حادثه‌ئيكه وجدان و انصاف و عدالت و جوانمردى هم از آن بيزارند . پدر شادروانم در شرح اين ماجرا ، و طرفدارى جدى از شادروان حاج ميرزا عليخان امين الدوله ، و در راه اين طرفدارى دوبار در معرض خطر مرگ ، و سه بار در معرض تبعيد و خوف و خطر قرار گرفتند و ذكر جريانات اخير را با شادروان معين الملك ، برحسب حكايت نه شكايت ، در كتاب « كفاية التعليم » ، پس از ذكر محامد امين الدوله اشاره‌يى بروزگار پس از وى كرده چنين نوشته است : « ذوقمندان ميدانند كه من در راه رفيقم جان‌بازى كردم . او با جان من بازى كرد » . همين جريانات غيرمنتظره است كه پدرم را باداى آن جمله واداشته است . روزگار گردشهائى دارد ، اينهم گردشى است ! انسان بسى پيش‌آمدهاى غيرمنتظره مىبيند و بخيانت خائنان ميسوزد ، و تربيت كرده خود را دشمن خود مينگرد . كسى را كه بدامن تربيت خود جا داده با علاقه تمام در راه تعليم و تربيت دست وى گرفته ، پا بپاى او رفته است و معلميش آموخته است ، حالا او را مدعى خود مىبيند . گفتار مولاى متقيانش ( ص ) بخاطر ميآيد كه فرمود : « اتق من شر من احسنت اليه . » بترس از شر كسى كه به او نيكيها كرده‌اى . سعدى قدس سره چه خوب فرموده است : كسى نياموخت علم بتر از من * كه مرا عاقبت نشانه نكرد شيخ يحيى دستت مريزاد كه خوش حقشناسى كردى . اجازه فرمائيد همين شعر نغز شيوا و پرمعناى سعدى را خاتمه اين مبحث قرار دهيم ، و اين سطر را همين‌جا ببنندم كه ناگفتن مطالبى اوليتر .